سيد محمد دامادى
119
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
ديگر شاعر معروف سدهء ششم هجرى نيز ، شاعرى را مذموم دانسته و در مذمّت شعر و شاعرى گفته است : اى برادر بشنوى رمزى ز شعر و شاعرى * تا زما مشتى گدا كس را به مردم نشمرى باز اگر شاعر نباشد ، هيچ نقصانى فتد * در نظام عالَمِ از روىِ خرد ، گر بنگرى دشمنِ جانِ من آمد ، شعر ، چندش پرورم * اى مسلمانان ، فغان از دستِ دشمن پرورى گر مرا از شاعرى حاصل همين عارست و بس * موجب توبه است و جاى آن كه ديوان بسترى چون ندارد نسبتى با نظم تو نظم جهان * در سخن خواهى مقنّع باش و خواهى سامرى انورى ! تا شاعرى ، از بندگى ايمن مباش * كز خطر در نگذرى تا زين خطا در نگذرى خامشى را حِصنِ مُلكِ انزوا كن ور به طبع * خوش نيايد نفس را گو ، زهر خند و خونگرى [ ديوان انورى ج 1 ص 454 تا 456 ] و در « مقطّعات » خود ، سروده است : ربعِ مسكون آدمى را بود ، ديو و دد گرفت * كس نمىداند كه در آفاق انسانى كجاست دور ، دورِ خشكسالِ دين و قحطِ دانشست * چند گويى : فتحِ بابى كو و بارانى كجاست ؟ [ ص 339 ديوان انورى ، به كوشش مرحوم سعيد نفيسى ، 1337 ه ش - مؤسّسهء مطبوعاتى پيروز ] مقنّع ؛ [ در گذشته 161 ه ق ] هاشم بن حكيم [ در نام وى اختلافست و عطاء و هشام هم آوردهاند ] معروف به « المقنّع » نخست گازرى از مردم مرو بود ، كه اندكى از دانش هندسه و نيرنجات [ شعبده بازى ] آموخت و پس از آن دعوى الوهيّت از طريق تناسخ كرد و مدّعى شد كه روح خداوند از أبو مسلم خراسانى به وى حلول كرده است . گروهى از وى پيروى كردند و در راه او جنگيدند . پيروان او را سپيدجامگان ، [ مقابل سياه جامگان و مسودّه - كه عبّاسيان باشند ] بيض الثيّاب و مبيضّه و مقنّعه [ او را مقنّع بدان خواندهاند كه سرو روى خويش را پوشيده داشتى . و اين مقنّع به روزگار ابو مسلم صاحب الدعوة [ العبّاسيّة ] سرهنگى بود از سرهنگان خراسان و . . . مقنّع همه كارهاى ناروا را براى پيروان خود ، روا شمرد و گفتن كلمهء حرام را